محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

چهل هفتگی نفَس مامان

1393/2/4 14:15
نویسنده : سحر
394 بازدید
اشتراک گذاری

مهرسام ما چهارشنبه چهل هفته​ش شد و درست به همون اندازه که تو شکم مامان​ش دوران جنینی رو گذرونده بیرون هم زندگی کرده و به این ترتیب وارد سومین نه​ماهه​ی زندگی​ش شد.زمان داره به سرعت می‌گذره و مهرسام روز به روز تغییر می‌کنه و بزرگتر می‌شه و بامزه‌تر. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد زمان متوقف بشه و مهرسام  همین قدری بمونه تا بیشتر ببینم‌ش و از کوچولو بودن‌ش لذت ببرم و تک تک لحظات رو با تمام وجودم حس کنم. وقتی یه بچه نوزاد می‌بینم باورم نمی‌شه که مهرسام تا همین چند ماه پیش به این کوچولویی بوده و من هم این روزها رو گذروندم . احساس می‌کنم زمان خیلی سریع داره جلو می‌ره و به من فرصت لمس زندگی رو نمی‌ده. من آدمی بودم که همیشه نگاه‌م به آینده بود و هر روزمنتظر فرداها بودم ولی وجود مهرسام تو زندگی‌م حتی مفهوم زندگی رو هم برام عوض کرده و داره به من یاد می‌ده که زندگی همین الانه نه گذشته و نه آینده. مهرسام عزیزم، نازنین پسرم، با نگاه‌ت زندگی‌م مفهوم می‌گیره و با خنده‌های شیرین‌ت رنگ و طعم. می‌نویسم تا بدونی این روزها غرق عشق ناب‌ت هستم فرشته‌ی کوچولوی خوشبختی من.ماچماچقلب

هفته گذشته هم به خوبی و با شادی گذشت و مامان امد یک هفته پیشمون موند و رفت . صبح روزی که مامان رفت مهرسام به عادت این چند روز بعد از بیدار شدن وقتی از توی تخت آوردمش بیرون و گذاشتمش روی زمین تندی چهاردست و پا از اتاق رفت بیرون که بره پیش مامان اما بچم هرچقدر اطراف رو نگاه کرد دید خبری از مامانیش نیست و دوباره برگشت توی اتاق خودش ، عزیزممممممم فدای اون چشمای نازت بشم که با تعجب و کنجکاوی دنبال مامانی میگشتن.سه‌شنبه شب هم مهمون داشتم و سرمون حسابی شلوغ بود و خوش گذشت .چهار شنبه شب هم با مامان اینا و بقیه رفتیم شام بیرون.پنجشنبه و جمعه هم به تمیز کاری و پارک و سینماو .. گذشت،شنبه شبهم به مناسبت روز مادر و زن شام رفتیم پرپروک و خوش گذروندیم.

از مهرسام بگم که چند روز پیش وقتی سوگند داشت با بلزش بازی میکرد برای اینکه مهرسام چوبشو ازش نگیره رفت بالای تخت نشست که دیدم مهرسام هم سریع پشت سوگند دوییدو رو تختی رو گرفت و بلند شد و سعی میکرد از تخت بالا بره عشقممممم از اون روز به بعد دیگه دستشرو به میزو هر چیزی که جلوش باشه میگیره و بلند میشه یا که روی زانوهاش وایمیسته. عاشق کاغذ و مقوا و مارک لباس و ... شده طوری که حتی وقتی عروسک دستش میگیره میره سراغ مارکش و بعضی وقت​ها حدود یک ربعی باهاش سرگرم می​شه . به اسباب بازی داره که به یه فنر آویزونه و وقتی میگیرتش اونقدر میکشدش که به فنرش برسه و با فنرش بیشتر از خودش بازی میکنه و سرگرم میشه. تا دایپرش رو باز می‌کنم دمر می‌شه و می‌ره اونوقت باید با یه چیزی سرش رو گرم کنم تا بذاره دوباره ببندمش. عجیب‌ترین کار دنیا براش مسواک زدنه و چنان متعجب نگاه می‌کنه که آدم به خودش شک می‌کنه. بچه ها رو خیلی دوست داره و با حسام و سوگند خیلی جوره و خیلی خوب بهشون دقت میکنه و باهاشون بازی میکنه و دوسشون داره. از این‌که کسی بلند صحبت کنه یا بچه ها پیشش باشن و گریه کنن خوش‌ش نمیاد و گریه می‌کنه. جدیداً دوست داره رو تخت ما بخوابه و با لب‌هام  و صورتم بازی کنه تا خوابش ببره. به دنده ماشین خیلی دقت می​کنه، تا کمر خم می​شه که بهش دست بزنه و بگیرتش و باید هواسش رو پرت کرد تا ولش کنه. عاشق صدای جارو برقیه و تا من روشن میکنم اول یکم میترسه اما بعد اگه خاموشش کنم صداش در میاد و گریه میکنه ؛ از نظر غذا خوردن هم خدا رو شکر خوبه و اگه گرسنه​ش باشه راحت غذا می​خوره و وقتی هم سیر باشه لباشو غنچه میکنه و دیگه نمیخوره . چند روز پیش بردیم​ش آتلیه  تا عکس بگیره که به محض تاریک و روشن شدن اونجا چشماش گرد میشد و تا خانم عکاس میخواست ازش عکس بگیره میومد توی لنز بغلحالا عکسها  که آماده بشه حتمآ میزارم.راستی برای دوستداران مهرسام باید بگم که در پایان هشت ​ماهگی 8کیلو  وزن​ش بود و قدش هم 73 سانت

پسندها (3)

نظرات (3)

مهدیه
8 اردیبهشت 93 13:27
http://03293.niniweblog.com عکس نی نی خودتو پیدا کن
مامان سارا
11 اردیبهشت 93 1:50
سلام خیلی با مزه ای مهر سام کوچولو خدا حفظش کنه مامانش
سحر
پاسخ
عمه مشکات خانم
3 خرداد 93 19:04
خدابراتون نگهشداره.ماشالا خوشحال میشیم بمون سربزنید
سحر
پاسخ
ممنونم